سخنی با تو.........
این روزها به یادت خوشبختی را پرسه می زنم
مهربان
صمیمی!
در ازای این همه لبخند که با تو روئیده
کم است اگر بگویم :«آسمانم را به تو می بخشم»
این واژه واژه ها
همه
تقدیم چشم تو!
*عشق با یک نگاه آغاز می شود وبا یک لبخند اوج می گیرد وبا یک اشک پایان می یابد*































پنهان نمی کنم زشما دوست دارمش
اندازه ی خدا به خدا دوست دارمش
هر چه از زمین وزمان خسته ام ولی
هر چه از قید وبند هاس دوست دارمش
چشمان من نشانه دلتنگی من است
از من نپرس اینکه چرا دوست دارمش ..........

در این روز غم انگیز جدایی٬
به یاد آرم زمان آشنایی!
به خاطر آورم در جنگل دور٬
کنار برکه یی خاموش و بی نور٬
نشستی با دلم افسانه گفتی!
به خود شمع و مرا پروانه گفتی!
چو میرفتم به دامانم فتادی!
چو اشکی در گریبانم فتادی!
شدم دیوانه وُ دیگر گذشتم٬
ز دنیا ای دریغ از سَر گذشتم!
اَجَل اکنون که می گیرد سراغم
چو لاله از غم عشق تو داغم
چو میمیرم به لب نام تو دارم
پس از مرگم چو آیی بر مزارم
ز خاکم ناله برخبزد به افلاک ٬
که از یادم نرفتی تا دلِ خاک!
...!!!
گویند که ضرح نگهت معجزه دارد
ای کاش که من زائر چشمان تو بودم !
اومدم غزل بسازم واسه جورچین نگاهت
مژه هات حالت چشمات قاب رنگین نگاهت
اومدم قلم بگیرم اما کاغذامو باد برد
نشد از تو بنویسم غزل روی لبم مرد
حالا من موندم و یادت که رو گونه هام نشسته
دو تا قطره نه هزار تا سد گریه هام شکسته
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
شعر های کهنه ام را مو به مو از بر کنی
شمع من امشب ضیافت می کند پروانه را
من به قربان می روم خواننده ی این شعر را
اکنون قلبم را به سان قایقی بی بادبان بر روی امواج بی روح کاغذ می فشارم وخون آنها را بر روی خطوط
دفتر تزریق میکنم به دنبال واژه ای می گردم که شایسته تو باشد اما در میان اقیانوس واژه ها واژه ای زیبا
نمی توان یافت که سزاوار تو باشد پس می نویسم که از صمیم قلب دوستت دارم .

یادم باشد
حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
راهی نروم که بیراهه باشد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
زندگی کتابیست پر ماجرا هیجگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نیندازید.
به او بگویید دوستش دارم
به او که گل همیشه بهار من است
به او که قشنگترین بهانه
برای بودن من است
به او که عشق جاودانه من است
می دونستی که اشک گاهی از لبخند با ارزش تره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه بدی اما
اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی....................
عشق یعنی :
گم شدن در کوی دوست ..........
هر چه در دل آرزوست ..........
یک تبسم یک نگاه ..............
تکیه گاه وجان پناه...........
یک تیمم یک نماز.
عاشقت بودم ودیوانه حسابم کردی
آشنا بودم وبیگانه خطابم کردی
گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

فکر نکنی دوری واینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
ميگن توشهر عاشقا عاقلي پيدا نميشه
بي جمله ي دوستت دارم كاغذي امضا نميشه
ميگن تو شهر عاشقا دل ديگه قانون نداره
چراغ قرمزو پليس تو هر خيابون نداره
ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم
نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم
پیش ز ما جان ما خورد شراب الست
ما همه زان یک شراب مست الست آمدیم
خاک بد آدم که دوست جرعه بدان خاک ریخت
ما همه زان جرعهی دوست به دست آمدیم
ساقی جام الست چون و سقیهم بگفت
ما ز پی نیستی عاشق هست آمدیم
دوست چهل بامداد در گل ما داشت دست
تا چو گل از دست دوست دست به دست آمدیم
شست درافکند یار بر سر دریای عشق
تا ز پی چل صباح جمله به شست آمدیم
خیز و دلا مست شو از می قدسی از آنک
ما نه بدین تیره جای بهر نشست آمدیم
دوست چو جبار بود هیچ شکستی نداشت
گفت شکست آورید ما به شکست آمدیم
گوهر عطار یافت قدر و بلندی ز عشق
گرچه ز تأثیر جسم جوهر پست آمدیم
واسه دلخستگي هام سايبوني
واسه بيطاقتي هام مهربوني
تو شب هايي كه سرد و بي ستاره است
واسه من تو يه اغوش اميني
واسه دست هاي سرد من پناهي
واسه اشك هاي گرم من تو اهي
پرنده بودن و باران ، پرنده بودن و باد
پرنده بودن و تقدير هر چه باداباد
سکوت درخور اين لحظه هاي روشن نيست
بخوان بلند بر اين قله هاي بي فرهاد
اگرچه با عطش سوختن زمين گيرم
مرا به باد غزل هاي خويش خواهي داد
تو با سرودن از آغوش صبح مي بري ام
به رقص دستهءگنجشک در مزارع باد
ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند
سکوت ... زخمه ... غزل خط فاصله فرياد ...

اون منم كه عاشقونه شعر چشماتو ميگفتم
هنوزم خيس ميشه چشمام وقتي ياد تو ميافتم
هنوزم مياي تو خوابم تو شبهاي بي ستاره
هنوزم ميگم خدايا كاش كه برگرده دوباره
خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندني ها قرار دهد***غرور از فرشته شيطان ، و تواضع از خاك ، انسان مي سازد***زني كه جواهر است از جواهرات براي خويش بت نمي سازد***گرفتار گناه ، اسير هر دو عالم است*** حقيقت رنگ كردن مردم عينكي شدن خود است***
چيزي به من بگو ،
دستي به من بده ،
راهي به من ببخش
و آفتاب کن
که مي خواهم
در چشم هاي تو
شب را زبون تر از هميشه به بينم !
و
طوفان شوم به سبزه
و بگذارم در باغ
هر چيز ديگر است
دريا نشين شود
و دريا
در چشم هاي تو
باغي چنين شود
چيزي به من بگو
دستي به من بده
راهي به من ببخش ...

۱. دل تنها عضوي است كه با نگاه لمس مي شود. 2. دل تاري است كه وقتي بشكند بهتر مي نوازد
«عبادت بعضي از ما مانند شيطنت بچه هايي است كه در مي زنند و فرار مي كنند»
«ديروزت را مرور کن تا فرداي بهتري براي خود بسازي.»
«بهترين واقعه زندگي هنگاميست که ادمي خود را ميشناسد»
من اهنگ غريب روزگارم غمي در انتهاي سينه دارم تمام هستيم يك قلب پاك است كه ان را زير پايت ميگذارم
عشق مثل بازي الكلنگ ميمونه اوني كه عاشق تره خودشو پايين ميگيره تا عشقش از بالا بودن لذت ببره .
به ستاره ها نگاه كن به چشمك زدنشان بخند اما بهشون دل نبند چون چشمكهاشون از روي عادته...
چشماتو دايورت كردي رو دلم باشه خيالي نيست حالا از رو ويبره برش دار تا اين قدر دلم رونلرزونه.
عشق را با رنگ پاییز رنگ زرد و خون نویسم
مشق را با رنگ لیلی رنگ مجنون مینویسم
زندگی را با نگاه زرد پاییز
سرد و تنها زیر بارون مینویسم
مرگ را هنگام شب وقت سیاهی
مثل سرمای زمستون مینویسم
یاد لیلی میکنم وقت جدایی
مثل آبی اشک مجنون مینویس
Www.onlin69.blogfa.com
دوستای عزیم امیدوارم از وبلاگ من نهایت لذت رو برده باشید.
قربونتون برم سارا bay